تبلیغات
زندگی جاریست...
قالب وبلاگ

زندگی جاریست...
 
نویسندگان
چت باکس


دارم انتقالی میگیرم..
دلم میخواد برم از این تهران لعنتی..
قبلا خیلی دوست داشتم بیام .. ممنونم از خدا که این فرصتو بهم داد
قبلا حتی فکرشم ذوق زدم میکرد
قبلا خیلی چیزا متفاوت بود ..
اما الان دیگه نیست
میخوام برگردم..
خسته شدم
اونجوری که من میخواستم نبود..
دوست ندارم برگردم
ولی مجبورم..
و چه سخته توضیح دادن این اجبار..
اونم برای کسایی که ناخواسته مجبورت کردن..
بعد میان میپرسن چرا نمیمونی؟
بهترین موقعیته .. حیفه ها.. بعدا پشیمون میشی ..

بابا من از الانم پشیمونم :/
ولی مجبورم .. بفهمید..

حالم از این مبهم نویسی خودم بهم میخوره ..
مبهم نویسی.. دپرس نویسی ..
ولی واقعا دست خودم نیست
مثل خیلی چیزای دیگه..

چقد درسم نمیاد..
چقد از بچه های کلاسمون بدم میاد..
خوبنا.. ولی همه باهم غریبه ن
یعنی بعضیاشون دوستن ولی اونام خیلی دوستن !
یعنی تو کلاس ما دو حالت بیشتر وجود نداره..
یا غریبه ان  یا دوست دختر دوست پسرن یا از اونان که با همه هستن  :/
همچین توقعی از دانشگاه نداشتم
خیلی تو ذوقم خورد ..
 

[ پنجشنبه 4 خرداد 1396 ] [ 12:54 ب.ظ ] [ من ... ]
چرا آدما قولایی که دادنو یادشون میره؟  :(
مگه تو قول ندادی اومدی تهران ، مجله رو برام بیاری؟ اصلا مگه قرار نبود فایلشو بفرستی؟ ها ؟
یا تو .. تو مگه نگفتی درباره ش صحبت میکنیم؟ تو دیگه چرا یادت میره؟
من روم نمیشه به هیچ کدومتون پیام بدم :/ 
خودتون باید یادتون باشه خب !

 چقد از این خصوصیت خودم خوشم نمیاد که نمیتونم حرفامو بزنم.. البته بعضی جاها خیلیم خوبه ها ...
مثلا برم بگم فلانی تو چقد عجیبی من خیلی ازت خوشم میاد :))
یا از اون بخوام تا دیگه جلو چشمم ظاهر نشه که ازش متنفرررم
 
خسته شدم از این زندگی .. چقدر تکرارییی!
دوست داشتم یه خانواده ی خوب داشتم ..یه خانواده ی کامل..
ولی نشد .. دست منم نبود..
از زندگیم فقط 9 -10 سال اولشو دوست دارم .. عالی بودن اون موقع ها ...
مرگ .. تنها چیزی که راه چاره نداره ..
خانواده مو از هم پاشوند .. زندگیمو نابود کرد...
دست من نبود .. برای من فقط حسرت موند ... فقط و فقط همین

بعضی چیزا هم تقصیر خودمه.. یه ذره گذشت ندارم .. خسته شدم از این همه دعوا با داداشم ..
تقصیر اون چیه؟ .. شاید اونم دلش میخواست یه خواهر خوب داشته باشه ..
تقصیر اونم هست ... حتما هست..
بچگیام خیلی بیشتر دوسش داشتم .. خیلی بیشتر باهم بودیم ..
قبلا همه چیز خوب بود ...
زندگی شیرین بود...

[ یکشنبه 26 دی 1395 ] [ 10:26 ب.ظ ] [ من ... ]
نظرات
به قول شاعر /  دلم از دنیا گرفته ... شب من مهتاب نداره ..
خیلی دلم میخواد بنویسم ولی هیچ وقت حسش نمیاد.. حتی الان...
سایت دانشگاه اینجا رو باز میکنم میرم تو قسمتای مختلفش ..مقایسه میکنم با سایت دانشگاه اونجا !
خیلی سطحشون فرق میکنه .. میترسم از این تفاوت ... از پشیمونی بعدش...
چقد این سه نقه گذاشتنام شبیه ا.ن شده ... (این بیشعور چندین روزه که خیلی ذهنمو به خودش مشغول کرده ..دیوونه...)
کاش یه راه نجات پیدا میشد.. کاش ...
بهترین راه نجاتی که فکرمیکنم اینه که بتونم یه ترم مهمانی بگیرم ... :)
ولی به علت قضیه چرک کف دست نمیتونم.. مگه اینکه جفت کلیه هامو بفروشم :))
آخه کدوم بیشعوری هزینه ی مهمانی رو کرده مثل بین الملل؟؟
میام تو سایت اینجا.. قسمت مراکز تحقیقاتی.. دریغ از یه مرکز علوم اعصاب..
میترسم این انتقالی قمار بدی با آیندم کنه..
کاش یکی بود که میگفت راه درست چیه... یه راه نجات
البته که همه یه راه رو بهم پیشنهاد میدن.. و شاید بهترین راهه
ولی نمیتونن درک کنن.. تحمل خوابگاه برام سخته.. شبای تکراری ...
اصلا دلم نمیخواد از دانشگاه بیام خوابگاه..
کارام همه مونده...
این ترم حس میکنم ترم آخره ... سعی میکنم به بیشتر کارام برسم..
ولی به یه سریاشون هنوز نرسیدم.. واقعا نمیدونم چرا .. دوست ندارم اینجوری باشه .. ولی به این راحتی نمیتونم تغییرش بدم.. شاید کم کم بشه .. شایدم یه تغییر بزرگ لازم باشه ...
...
احساس میکنم این بزرگترین انتخاب زندگیمه.. حتی بزرگتر از انتخاب رشته..
انتخاب رشتم مشخص یود..
ولی این نه.. البته اینم برای همه نتیجش مشخصه ..(پشیمونی من )
ولی هیچکس نمیتونه درک کنه.. نه میخوام بیام .. نه میخوام بمونم
کاش تهران انقد شلوغ نبود... کاش من اونجا انقد تنها نبودم..
کاش انقدر دوسشون نداشتم
...
الان در وضعیتی قرار دارم که اگه بیان بگن بابات خوب شده ...با خیال راحت میرم و انصراف میدم
مهندسی عمران :)   قیلا خیلی دوسش داشتم
ریاضیات .. دنیای شیرین من
لذت غرق شدن تو محاسبات ریاضی با هیچی برابر نیست
و  فیزیک نجوم..
عاالیه .. ریاضیات سیاهچاله.. کرم چاله ها ..
اثبات عدم وجود زمان...
...
جالبه نه؟
از انتقالی به تغییر رشته رسیدم :)

[ چهارشنبه 19 آبان 1395 ] [ 12:31 ب.ظ ] [ من ... ]
نظرات
آخرین تابستان شاید اسم یه فیلم باشه .. شاید اسم یه رمان .. یا شاید هرچیز دیگه ..
ولی برای من شده کل زندگیم و کل سلولای مغزیم رو درگیر خودش گرده
خیلی دوست دارم بنویسم .. اما حسش نیست ..
قبل از کنکور میخواستم بنویسم اما حسش نبود ..
 موفع اعلام نتایج خواستم بنویسم اما بازم حسش نبود .. حتی الانم نیست..
چقدر تابستون داره زود میگذره .. :(

چقدر بده که این آخرین تابستونمه ...  کسی به من اینا رو نگفته بود ..
نه موقع کنکور نه موقع انتخاب رشته .. البته میگفتنم تاثیر نداشت .. من انقد غرق اسم این رشته بودم که ...
الانم پشیمون نیستما.. فقط یکم سردرگمم.. اینکه بعدا چی میشه.. من قراره چیکار کنم .. دیوونه کنندس..
 
یکم میرم سر دستبند درست کردن .. یکم سر نقاشی رو سنگ .. یکم سر ویترای ..
فرانسه سر در هوا مونده .. انگلیسی سم در زمین !
کلی فیلم کره ای دارم  ولی اصلا دلم نمیخواد ببینم .. چون احساس میکنم وقتمو هدر میده.. مثلا سر تلگرام بودن و اینا اصلا وقتو هدر نمیده هااا  :))
دارم از گذشتن زمان لذت میبرم .. از بیکاری مطلق ..
حتی دلم نمیخواد مسافرت برم .. میخوام از بیکار تو خونه بودن لذت ببرم ..
بی خیال اینکه این ترم معدلم 14 شده .. بی خیال اینکه چند ماهه بدقولی کردم .. بی خیال اینکه داره عمرم میگذره و من فقط دارم وقتمو هدر میدم.. کلا بی خیال ..

[ سه شنبه 26 مرداد 1395 ] [ 03:38 ب.ظ ] [ من ... ]
نظرات
دیشب وقتی داشتم تو راهروهای بیمارستان قدم میزدم حس خیلی خوبی داشتم...
انگار برگشته بودم به دوران قبل کنکور .. یادم اومد اون موقع با چه عشقی به در و دیوار بیمارستان نگاه میکردم..
تازه الان احساس مالکیتم داشتم .. انگار سند بیمارستان 6 دونگ به اسم من خورده
احساس دیشبو تو هیچکدوم از بیمارستانای بزرگ و مجهز تهران نداشتم..
به نظرم باید برگردم .. اینجا هرچقدرم کوچیک هرچقدرم بی امکانات بازم رویای منه  :)

دیشب تو بیمارستان یه اعلامیه فوت دبدم ..  اسم و قامیلش دقیقا اسم و فامیل "ا.ن" (یکی از همکلاسیام) بود ! دور از جونش البته اول کلی با تعجب نگاهش کردم... ولی بعد  فکر کردم حالا امروز نه ولی بلاخره یه روز اعلامیه ی اونم میخوره .. شاید یه روزم اعلامیه ی من ...
اول میخواستم عکسشو بگیرم براش بفرستم .. بعد دیدم زشته با اعلامیه کسی شوخی کردن پس منصرف شدم  :/
رسیدم خونه دیدم تو گروه داره پیام میده .. خیلی جلوی خودمو گرفتم سوتی ندم  :))
حتی تصورشم خنده دار بود ..  ا.ن با اون ادا و اطوارای دخترونه ش به جای اون آقای سیبیل کلفت !
در آخر اینکه فرصت ها رو دریابیم  :)

[ چهارشنبه 23 تیر 1395 ] [ 11:37 ق.ظ ] [ من ... ]
نظرات
بالای ورودیش نوشته طب تسکینی .. ولی اند استیج صداش میکنن ..
اند استیج .. از اسمشم پیداست .. یعنی نقطه ی آخر .. نقطه ی آخر یه زندگی .. شایدم نه فقط یه زندگی ..هزاران زندگی ...
نقطه ی پایان یه انسان.
کنارش یه اتاق بزرگه .. تشکیلات پزشکی؟ نه  مشاوره ی معنوی ...
انگار همه میدونن قراره چی بشه
قبل ورود بهمون خبر میدن که شدن 7 تا ... اولین پایان ..   تا همین دیشب 8 تا بودن
وارد میشیم با چنتا شاخه گل ..

توقع دارم بیمارایی خیلی بدحال ببینم .. ولی
اولین نفر یه پیرمرد بی نهایت خوش اخلاقه .. باهامون حرف میزنه .. از شهرشون میگه .. از زندگیش
احساس میکنم اشتباهی اونجا بستریه ... دلم میخواد از اونجا ببرمش بیرون .. انگار بیمارای این بخش مارک دارن  .. یه مارک بزرگ رو پیشونیشونه .. پایان
چه کلمه ی زشتی...

میریم سراغ بعدی .. یه پیرمرد دیگه .. کمی جدی .. اهل مشهده .. بهش التماس دعا میگیم.. کاش بتونه برگرده...

بعدی یه پسر جوونه .. صورت زرد و رنگ پریده .. بدون هیچ تار مویی رو سرش .. نگاهش یه سقفه .. حتی نمیتونه سرشو تکون بده.. صدامونو نمیشنوه .. یه خانومی که کنارشه بهش میگه .. جواب سلاممونو میده .. و من احساس میکنم چقد حرف زدن براش سخته .. داره آسمونی میشه .. شاید همین امشب ..

 
تخت روبه رویی یه خانومه.. میگه 56 سالشه ولی خیلی جوون تر نشون میده .. اینو بهش میگیم .. مثل همه ی خانوما تو اینجور مواقع کلی خوشحال میشه .. برامون از نوه هاش میگه .. از شهرشون .. جوری باهامون میگه و میخنده که هر لحظه بیشتر به این فکر میوفتم که شاید همراه بیماره
میگه از دیدنمون خیلی خوشحاله .. میگه از وقتی اینجا اومده احساس میکنه داره بهتر و بهتر میشه ..
نمیدونه طب تسکینی یعنی چی .. نمیبینه مارک رو پیشونیش رو ..
میگه عمل داره .. میگه میترسه شاید نتونه نوه هاشو دیگه ببینه .. و ما با اطمینان کامل بهش امید میدیم که حتما خوب میشه

از خودمون بدم میاد .. ما میدونیم آخر این اتاق کجاست ... ولی با دغل کاری تمام بهش چیزی نمیگیم ..شاید دلش بخواد برای آخرین بار نوه شو ببینه


با چنتا مریض آخری سرسری سلام احوال پرسی میکنیم و میایم بیرون ..
هیچکس حالش خوب نیست ... فاطمه میزنه زیر گریه ..
 و من هر لحظه بیشتر و بیشتر متنفر میشم از اونایی که این اسمو روی این بخش گذاشتن ..


[ سه شنبه 22 تیر 1395 ] [ 11:24 ق.ظ ] [ من ... ]
نظرات
سوار ساعت زمان شدم ..
میرم عقب.. قبل کنکوره .. و من مثل همیشه دارم توی بلاگفا چرخ می زنم ..
وبلاگ دانشجوای پزشکی .. می خونم و می خونم .. می خونم و غرق میشم تو دنیاشون .. چقد برام مقدسن..
به خودم میگم اگه قبول شدم یه وبلاگ می سازم و اسمشو میذارم  دستانی که زندگی می بخشند...
هنوزم این اسمو خیلی دوست دارم ولی دیگه رو وبلاگم نذاشتم

میرم عقب تر .. یه هفته به کنکوره ..
توی یکی از همین وبلاگامم .. یه دختره .. دانشجوی پزشکی ترم دویی..
داره میگه چقدر براش عجیب و جالبه که یه سال از کنکورش گذشته .. و الان ترم دوم پزشکیه
من .. با خودم فکر می کنم .. یعنی میشه منم یه روزی بیام و همچین چیزی بنویسم؟
ذهنم میگه نه امکان نداره...
ولی داشت ... تازه به جای یه سال .. دو سال گذشته..
ولی من خوشحال نیستم .. شاید اگه هنوز قبول نشده بودم خیلی بیشتر ذوق داشتم .. شایدم سطح توقعاتم یالا رفته..
یا همین هفته ی پیش .. داشتم فکر می کردم یعنی میشه .. این امتحانای لعنتی تموم شه و منم بیکار بشم؟
اون موقع حتی از فکرشم غرق خوشحالی میشدم ..
...

الان دو سال گذشته ..
و من دوسال بزرگتر شدم ..شایدم پیرتر...
مثلا به آرزوهام رسیدم .. ولی بیشتر سر در گم شدم
باورم نمیشه ولی حتی وقتی به شوخی بهم میگن خانوم دکتر حالم بد میشه..
متنفرم از این لفظ ..
نمی دونم چرا .. ولی وقتی کسی بهم میگه تو میخوای دکتر شی .. یا دکتر مملکت میخوام سرشو بکنم
مشکل روانی پیدا کردم بدجور..
البته دیگه احساس بی ارزشی نمیکنم
ولی احساس می کنم زیادی بزرگ شدم ..
همش به خاطر خوابگاهه
دوری واقعا مردم کرده..
تا قبل از اون هیچ وقت نگران نبودم .. شایدم بودم .. یادم نیست
الان همیشه نگرانم .. نگران خانوادم .. حالم از این خانواده دوستی بهم میخوره..
من شاید قبلا اصلا دو نفرو زیاد دوست نداشتم .. ولی الان عاشقشونم ..
 غزاله ای که دو هفته ای یه بار اونم به زور می رفت خونشون.. الان هر دو روز یه بار بهونه میگیره .. ولی جرئت نداره بگه .. بخاطر این شخصیت لعنتی و مضخرفی که از خودش ساخته..
ولی خیلی دوسشون دارم ..

هرچی دایره ی دوست داشتنام زیاد میشه .. بیشتر میترسم.. ترس از دست دادنشون گاهی همه ی وجودمو می گیره.. داره دیوونم میکنه..
هر بیماری رو که می خونم احساس میکنم یکی از نزدیکانم داره ..
لعنت به من ...
احساس می کنم الان تازه دارم زندگی رو می فهمم .. اجساس می کنم الان تازه زنده شدم.. تاازه سر از خاک در آوردم .. تازه دارم آدما رو میبینم .. همه رو احساس میکنم دوست دارم .. یه دوست داشتن بیخود .. که به شخصیت من اصلا نمیخوره ..
غرق خوشحالی میشم وقتی میبینم  پدریزرگم با افتخار میگه نوه م داره تهران دکتری میخونه ...
شاید تنها نکته ی مثبتی که این رشته داشت همین بود..


[ یکشنبه 20 تیر 1395 ] [ 11:55 ق.ظ ] [ من ... ]
نظرات
سلام
اولین باره که تو میهن بلاگ وبلاگ می سازم .. از بلاگفا خسته شدم ..
دفعه ی سومه که وبلاگم پاک شده..
 حیف خاطرات روزای اول دانشگاه .. واقعا دوسشون داشتم..

[ یکشنبه 20 تیر 1395 ] [ 11:49 ق.ظ ] [ من ... ]
نظرات
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :